خرید بک لینک

تو این مدت که وبلاگ نویسی نکردم با آدمای زیادی آشنا شدم؛ بد و خوب ؛ از زندگیشون شنیدم ... راست و دروغ بودن داستاناشون رو خدا داند ... ولی با همون چیزایی که میگفتن پیش میرفتم؛

یسری چیزا ازشون یاد گرفتم ... ازشون ممنونم  :)

دید و بازدید ما تازه شروع شده ... درسام .... خدایا به امید خودت

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

زهرا خدا نگم چیکارت نکنه با اون شوخی های مسخرت !!!! اگه اون روز چیزی از جن به من نمیگفتی الان مجبور نبودم یه چیرو هضم کنم  لاقل نموندی با هم تحملش کنیم !!! اون نگینم که بد و بدتر !!! کی این دختره نحس رو آورد به مدرسه ... هنوزم دقیق یادمه که روز آخر کجا رفت !!!   ----- زیادم ترسناک نبود هاا

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

 ... کسی از خلوتم چیزی ندیده، کویر از خلوتش بیرون نمیره

کویر رویای دریا تو سرش نیست، کویر تا آخر قصه کویره

نه کوهی دورمه تا کم میارم بهش تکیه کنم آروم بگیرم

نه دریا دورمه تا غرق من شه، نه ساحل میشم اونجوری بمیرم ... 

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

عروسکی که مامانم برام خرید لبخند :

آقا حمید :) :

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

از عجیب و دیوانه بگذریم .... خیلی مسخره ام!! والا... دل نازکم در عین بقیه حس های متضاد که دوس ندارم اینجا بگمش! میدونم اشکم دم مشکم نیست ... شایدم باشع؟!؟! خدا داند ... باید یه نامه مثل قبلن ها برای خدا بنویسم، دفتر چوبیم رو هم با نوشته جدید بروز کنم؛ اطلاعات رو به دفترم وارد کنم، کتابام رو سر

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

از سنگ ها و چشم ها و قلب ها قبلا زیاد گفتم ؛

من از بچگی به کردار عقل و افکارم علاقه داشتم ؛

به رقص باله و به پیانو ؛

خیلی دوسشون دارم اما نشد که توشون ماهر بشم ....

+

رنگ ها ... وقتی همشون کنار هم باشن علاقه دارم ... رنگین کمون :)

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

فاطمه ...

شروع جدی اش از مدرسه است ... ثبت نام باله + امتحانات میانترم + شروع کلاس زبان + بسی منظم بودن + رضایت خاطر بابایی و مامانی + اعتکاف

موفق باشی ... ؛ دوست دارم ...ماچقلب

.

* فاطمه ی درونت :)عینک

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

میخوایم بریم لب دریا ... اینبار میخوام نیمه کامل برم تو آب و یک ساعت رو ساحل باشم ... تصمیم گرفتم که دیگه حرص نخورم؛ فهمیدم اونقدر ها ارزش نداره برای یادگیری درس هام بهترین روزامو خراب کنم؛ سیزده بدر .... روز طبیعت ان شا الله به هممون خوش میگذره و پایان تعطیلاتمون یه شروع فوق العاده باشه... :

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

امیر علی جان؛  فداش بشم من ... کلی کنار همدیگه خوابیدیم، یه شب هم کلا کنارش بودم ؛) صورت به صورت  دستاشو گذاشته بود رو صورتم ... فوق العاده بود؛ زمان برگشت هم تو ماشین که بودیم به مامانش گفته برم پشت بخوابم، ینی کنار من !!! گرفتمش بغلم ،خیلی ملوس و ناز خوابید؛ کباب چنجه(اسمشو نمیدونم

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

دلتنگی !

دلتنگی رو نمیشه کاریش کرد ؛

شاید عشق باشع :) خووو بنظرم ایرادی نداره ...

وقتی کسی آسیب جسمی و روحی نمی بینه، عیبی نداره ؛

میگم شاید از زمان نگین تا حالا همچین طعم گوشه ای از عشق بهم چسبیده ...

و اینم یه هزارمشه ... هان ؟!

 شاید ...

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 17:03

مهمونا ... حدود 18 نفرررررررررررررررررررررررررررررر! بیچاره مامانم، من که شکم درد شدید داشتم، اون همه کارارو کرد، آخرشم فسنجونش مشکل داشت بازم!!! اوووووووووووف ... کاش می تونستم که کمکش کنم؛«  هجومِ بی همتا ؛)  » وااای!! امیر علیِ من چقدر خوش و سرحال بود؛ و کوله ی جدی

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

از وقتی با مامان بیشتر میرم استخر، به آب سرد هم علاقه ی بیشتری پیدا کردم ... جدیدا دوش آب گرم یا داغ بهم نمیچسبه، لذت بخش نیست ؛ یکی بهم گفته دوش آب سرد گه گاهی برام خوبه ... ؛ یه خاطره کوچولو تو این یه ماه در مورد آب یخ !   : تو این یه ماه و خورده ای با مامانم بحث نکردم ولی هر وقت میدیدم نمی ت

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

از اتفاقای قشنگ اسفند ماه پارسال این بود که بغل یکی از دوستام به اسم مهدیه خیلی آروم شدم؛  صبحش دلم گرفته بود چون اشتباه کردم و یسری راز ها رو برای مامانم فاش کردم و باعث ناراحتی و دلشکستگیش شدم؛ یه خانم اومده بود مدرسه و از دعا و شهدا و .... گفت ... گریه ام گرفت؛ بعد صحبتش بچه ها پراکنده شدن؛

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

دو تا فیلم دیگه دیدم؛  فاطمه سخته خیلی سخته ولی از عوض کردن اخلاقت که سخت تر نیست! فاطمه فردا روز توئه بیش از پیش روز توئه ! فاطمه، همون دلقک خودمون باش! فاطمه جان شبت خوش ؛ به یاد پویان ( تنها ؛) فاطمه کار ها طبق اولویت ها باید تموم بشه ، یکی بعد دیگری!!! تو می تونی عزیزم  خواب خوش ببینی

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

چرا عشق های اطراف من هیچکدوم به سرانجام نرسیدن؟! چرا یه زندگی واقعا عاشقانه یک در ده نع یک در صد و شاید یک در هزار باشع؟! قضیه چیه روزگار ؟!؟ آخه برای چی؟! خدایا حکمت هات منو کشته  عزیزا چرا آخه ؟! برای بعضی ازین پایینیای بس نیست ؟! بیا زودتر تمومش کن و اون روی خوش زندگی رو براشون بزار رو

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

خب خیالم راحت شد؛  حالا چیکار کنیم؟! ... اممم همه چی سر جاشه فقط یجورایی باید یکم تند تر حرکت کنیم ... دوی استقامت !  عنوان پست : قبلا یه پست در این رابطه تو وبلاگهام گذاشته ام ! تو آدما هم خوب هم بد وجود داره و آدما خیلی راحت می تونن بیدارش کنن، فقط کافیه که بخوان و انگیزه لازمشو داشته با

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

خانومه درست می گفت، و البته یکی از دوستام : من عجیب ام ! البته خودم به خودم بیشتر میگم دیووونه ؛ بامزه تره  گاهی فکر میکنم دو قطبی ام اما من به اندازه ی اونا وحشتناک نیستم !   + یادم رفت، اینم تو این پست بگم خوبه: همون دوستم که کینه ای و ... بود و یکی دیگه از دوستام هم بهم گفتن یکم مرموزی

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

فامیلامون بودن ویلا، منم یادم رفته بود چند تا جوراب بیشتر بیارم تا برم دریا و ... با مامان و بابام برگشتم خونه و جورابارو سریع گذاشتم توی جیبم و روسری ای رو هم دستم گرفتم؛ رسیدیم ویلا و منم وارد اتاق شدم و گفتم کجا بزارم کجا نزارم ... آخرسر جورابارو گوشه ی راه پله و روسریم رو روی دسته ی مبل گذاشتمو

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

خیلی وقته بکار نبردم : « انیشتین خاله » میخوام دوباره بندازم رو زبونم و معروفش کنم ؛) چرا انقدر سرما میخوره ... ازینکه اون شب با ماشین بردیمش بیرون پشیمون شدم ؛ قلبون دماغ کوچولو و دلقکیش بشم من ... آآکوچولو موچولوی خاله؛ چرا انقدر شیرینی؟! خوشبخت شی عزیزم ------- فاطمه به غیرت دخترانه ا

برچسب: نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی